اگرچه دیری است که نابروزم
اما عریضه ای به حضرت سقا تقدیم:
کوچکتر از آنیم ز بالا بنویسیم
یا از دل طوفانی دریا بنویسیم
کوچکتر از آنیم که از شوق زیارت
یک بیت ز چشمان تماشا بنویسیم
ما تشنه عشقیم که تحریر نداریم
جامی بده از باده سقا بنویسیم
توحید مجسم، ز سر حلقه زلفت
ما یاد گرفتیم که "الا" بنویسیم
مشق شب ما را نظر لطف تو انشا
یک ذره نگاهی بنما تا بنویسیم
از روز ازل میر و علمدار تویی تو
تا روز ابد سید و آقا بنویسیم
تقدیم به مادر خوبی ها
انگار بین بستر خود بستری بود
خورشید روزش هم فقط سوسوزنان بود
کلا تمام روز، روز دیگری بود
هر ثانیه رنگی خزانی داشت، پر دردپر درد دنبال نگاه مضطری بود
درها به هم میخورد با یک ضجه آهآهی که لحن گریه های دختری بود
در پایِ پایِ مادری قامت خمیدهمی رفت تا خون اشکهایش...